کو آن لیلی
کجاست آن مجنون
کتابها را به آتش بکشید
عشق یک افسانه بود...
پ.ن::
عاشقا
مگه تو کتابا به هم رسیدن
که تو واقعیت بخوان برسم!!
برچسب:
نویسنده: نیما رضایی
برچسب:
نویسنده: نیما رضایی
تمام ممنوعه هایم را شکستم
من حالا
در جاده ای هستم که هربار
گفته بودم آخرین بار است ...
تمام ایستگاه های میانی را دارم نگاه میکنم
شاید
این آخرین بار باشد...
برچسب:
نویسنده: نیما رضایی
که مرا بوسیدی در شب
در تمام فصلهای دنیا
برچسب:
نویسنده: نیما رضایی
یک پوچ بی اساس
تو رو توی رویای بینهایت می گذارن
پودر میشن هوا و میرن...
یادم باشه Sweet November رو...
چه تلخ بود طعم این شیرینیِ گندیده
بعضی ها چقدر عقده ها دارند، چقدر بیمارند، چقدر ناخواسته میآیند و رویایت رو بهم میریزند و پر از غوغا میروند
درد دارم
دردی عجیب
به بلندای مردن خداوندگارم
برچسب:
نویسنده: نیما رضایی
برچسب:
نویسنده: نیما رضایی
دوباره باید بسازم این زندگی را، من دوباره باید بسازم خودم را، من ... دوباره باید برم بردارم محکمتر از قبل ... قبل تر از قبل ... شکسته ام... تَرَک دارم ... خسته ام و باید سی سال بعد را بسازم ... بی اشک، بی غم...
چقدر دلم برای خنده های از ته دلم تنگ است ... آخ چقدر تنگ است دلم ...
برچسب:
نویسنده: نیما رضایی
من امروز را
شاید بعدها به خاطر بیاورم
من امروز را و 2ساعت بعد از این را، شاید یک روز خاطره وار تعریف کنم برای کسی... و شاید برای خودم
برچسب:
نویسنده: نیما رضایی
و فکر میکنم
و باز هم فکر میکنم
افکارم می پیچند، خفه ام میکنند و من
و من تنها
میان این همه بودن و نبودن
میان این همه تکلیف های بلاتکلیفی
غرق می شوم
میمیرم...
پ ن::
صدای افکار خعلی بلند شده، تمرکز ندارم دیگر برای ادامه دادن
برچسب:
نویسنده: نیما رضایی